هيچ کس ویرانیم را حس نکرد... وسعت تنهائیم را حس نکرد... در میان خنده
های تلخ من... گریه پنهانیم را حس نکرد... در هجوم لحظه های بی کسی...
درد بی کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه
پایانیم را حس نکرد
دخترک برگشت چه بزرگ شده بود
پرسیدم : پس کبریتهایت کو؟
پوزخندی زد!...
گونه اش آتش بود ، سرخ ، زرد...
گفتم: میخواهم امشب با کبریتهای تو ، این سرزمین را به آتش بکشم!!
دخترک نگاهی انداخت ، تنم لرزید...گفت : کبریتهایم را نخریدند!سالهاست تن
می فروشم!می خری؟؟؟!!!
تبادل
لینک هوشمند
برای تبادل
لینک ابتدا ما
را با عنوان
حرف دل و
آدرس
sohaib.LXB.ir
لینک
نمایید سپس
مشخصات لینک
خود را در زیر
نوشته . در صورت
وجود لینک ما در
سایت شما
لینکتان به طور
خودکار در سایت
ما قرار میگیرد.