
روزگار شاید همین صبحی است که من، اندوخته های احساسم را برمیدارم و میگذرم از کنار ترانه های یک رودخانه..
شاید همین یک ترانه ایست که من سالها گوش داده ام...
شاید هم دیروزی بود که تو رفتی، و امروزی که دیگر نیامدی..
روزگار شاید منم و دلخوشی هایی که یک غزل به من بخشیده...
شاید هم احساسی که نگاهت از من دزدیده..
روزگار شاید همین لحظه است که من، خیالت را تا دوردستی دیگر می برم....
نظرات شما عزیزان:
|